عکسای فروردین 93
تعطیلات نوروزی در شمال عکسایی که تو تولد 40 سالگی بابا در آتلیه گرفتیم ...
نویسنده :
مامان جون
10:01
اولین امتحان
دخترکم چه زود بزگ شدی و من بی خبر شدم.... و اولین تجربه امتحان دادن تو رو داشتم.... خیلی احساس و هیجان خاصی داشت.... نمی دونم وقتی به کنکور برسی چه حالی میشم..... امتحان مربوط به باله بود که از یک هفته پیش هر روز تو خونه با هم تمرین می کردیم و خیلی استرس داشتم و سعی میکردم که به تو منتقل نشه.... بابا هم پیگیر بود و هی می پرسید وضعیتش چطوره.... البته حرکات رو خیلی خوب و دقیق انجام میدادی ولی باید اهنگا رو حفظ می بودی و من خیلی حساسیت داشتم..... البته موقع امتحان فهمیدم که حساسیت و استرس من بیخود بود و همه بچه ها با هم امتحان می دادن و اگه اهنگی رو فراموش کرده بودید با نگاه به بقیه یادتون می اومد البته تو به خوبی همه حرکات رو انجام دادی ...
نویسنده :
مامان جون
23:45
دختر خانوم من
دخترکم میدونم خیلی کم اینجا می نویسم... نمی دونم چرا یهو اینقدر درگیر کارای دیگه شدیم که وقت نمی کنم اینجا سربزنم و بروز کنم... این مطلب برای اوایل اردیبهشت هست و مربوط به سن 46 و 47 ماهگی ات میشه و یه کلیاتی از کارامون برات نوشتم کلاسایی که میری: زبان, باله, مهد اندیشه خلاق باله امتحان دوم رو هم دادی و به مقطع بالاتر که grade1هست رفتی.... ولی به خاطر تعدد کلاسا دیگه ثبت نام نکردمت... البته تغییر مربی ها هم بی تاثیر نبود مهد کودک هم چهار روز رفتی بعد خودت منصرف شدی و دوست نداشتی ... دلیلت هم این بود که مجبور بودی غذا اونجا بخوری...... البته با اصرار خودت ثبت نام کرده بودمت و حتی ناهار رو هم خودت اصرار کرده بودی اونجا...
نویسنده :
مامان جون
23:31
سوژین خانوم در مدینه
یه چیزایی وقتی بخواد اتفاق بیفته دست ما نیست و به تصمیم و اقدام ما بستگی نداره و یه جورایی خواست الهی هست.... من به این یقین و باور رسیدم که رفتن به زیارت قبر پیامبر و مکه هم از این اتفاقات هست... یه تجربه قبلی از مکه رفتن دارم که خیلی یهویی بود و تو بهترین زمان اتفاق افتاد .... اینبار هم باز بدون اینکه من تصمیم گرفته باشم و بخوام اقدامی کنم نصیبمون شد.... چون بابا دوست نداشت بیاد و وقت نداشت من هم تصمیمی برای رفتن نداشتم ولی ثبت نام گروهی خانواده عمه من و ثبت نام پدر و مادرم باعث شد که همسر جان اصرار کنن که شما هم برید.... پدری که حاضر نبود یک شب دور از ما باشه اصرار داشت که 10 روز بریم سفر.... ولی ظاهرا قسمت و دعوتی بود که از زبان همسر ج...
نویسنده :
مامان جون
23:57
حاج خانوم در مکه
دخترکم در لباس سفید احرام اولین شب رو در هتل مکه خوابیده اذیتها کم کم داره شروع میشه.... تو اتوبوس که سوار می شدیم گیر می دادی باید داخل کالسکه بشینی و من هم کنارت بایستم..... مزاحمت برای مسافرا درست میشد تو حرم بین خودمون جا درست می کردیم و تو مشغول بازی و خوراکی خوردن می شدی و من و مامان نماز میخوندیم عکس از طبقه بالای مسجدالحرام عکس یادگاری در مسجدالحرام اولین روزی که تو مسجد الحرام بودی دوستان اهل سوریه .... معمولا هر دختر مو بلند فرفری می دیدی می خواستی باهاش دوست بشی گوارای وجودت آب زمزم ...
نویسنده :
مامان جون
23:13







