شب یلدا
برنامه جشن شب یلدا تو خانه کودک تماشا بود که به سوژین خیلی خوش گذشت و کلی رقصیدند و بازی کردند... ولی از همه چی بیشتر از گریم خوشش اومده بود و از قبلش هم اصرار داشت نباید بشوریما... خرگوش شده بود و تو خونه هم میگفت منو خرگوش صدا کنید من دیگه سوژین نیستم... و به من هم میگفت مامان خرگوش... سوژین قبل از شروع جشن باشگاه تماشا سوژین و شینا... دخترمون هنوز یخش وا نشده بالاخره زمان موعود فرا رسید... نقاشی تو صورت.. اولین باری که صورت رنگ شده اش رو تو اینه دید... کمال رضایت و خشنودی دو تا خرگوش خوشحال شب یلدات مبارک عزیزترنیم سوژین و شینا و اوینا مشغول تماشای برنامه های ع...
نویسنده :
مامان جون
1:56
مامان بد
نمی دونم چقدر درسته این پست رو بعد از پست عشقولانه بزارم.... دلم هم نمی اومد ولی باید گفت چون خودم هم حس مامان بد بودن بهم دست داده فکر کردم بنویسم تا حسهای بد مادرانه هم ثبت بشن البته زمانی که نوشتم بعد از کلی گریه بود که واقعا سوزناک بود که خوب شد اون موقع پست نکردم... الان که ارومتر شدم اصلاحش کردم.... درسته معمولا در حال قربون صدقه رفتن من هستی ولی وقتی هم عصبانی میشی مامان بد میشم مامان بد وقتی که می خوام بخوابونمت مامان بد وقتی تو حموم سرت رو می شورم مامان بد وقتی بهت غذا میدم مامان بد وقتی چیزی که می خواهی رو نمیخرم مامان بد وقتی دارم لباس تنت می کنم مامان بد وقتی موهات رو شونه میکنم مامان بد وقتی که نمی رم سر کار تا...
نویسنده :
مامان جون
2:09
بیوگرافی
دو سال و نیمگی
عزیزم دختر دو سال و نیمه من..... فقط می تونم بگم زمان با تو خیلی زود داره میگذره کاش میشد تو دور کند حرکت میکرد تا بیشتر لذت با تو بودن رو می بردم اندر احوالات تو در این سن شیرین دیگه شیر خشک رو قطع کردیم و شیر پاستوریزه می خوری هنوز بد غذا هستی و جدیدا کلی باید قصه بچه ها رو با هیجان برات بگم که غذا بخوری.... بعضی وقتا واقعا کف میکنم از قصه گفتن... بعضی وقتا هم از کف صابون استفاده میکنم و با حباب بازی و قطار بازی غذا میخوری... هنوز هم به خاطر غذا نخوردنهات اشک هم میریزم و انواع دعاها رو میکنم ولی ظاهرا کاری نمیشه کرد همینه که هست... تو با جدیت کامل میگی نی خورم... شیر نی خورم.... غذا نی خورم... بعد از یک لقمه که با التماس خوردی مامان ...
نویسنده :
مامان جون
1:03
دلتنگم
دلم می خواد فریاد بزنم از بی انصافی ها نامردی ها عهد شکستن ها و تمام همراه نبودن ها ولی باز فرو می خورم و اینطور خود را آرام می کنم که "خدا جای حق نشسته است" !!! وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم. . . آرامش را حس کردم. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم هر روز در خودم تعمق کردم. این مقدمه دوست داشتن خود است. وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم . . . از تنها بودن خوشم آمد، در خلوت سکوت محاصره شد ... م و شگفت زده به فضای درون وجودم گوش کردم . وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم . . . از طریق گوش کردن به ندای وجدانم، خودم رئیس خودم شدم. این طوری خدا با من صحبت می کند، این ندای درونی من است. وقتی خودم را به قدر کافی دوست...
نویسنده :
مامان جون
1:04
دخترک 28 ماهم عاشقتم
یکی از کارتونهای مورد علاقه ات رو میذارم که میتونه برینی بی بی, بی بی انیشتن و یا hi5 باشه... کنارت روی بالش دراز میکشم و بهت شیر میدم... تو با دوستات دستای منو میگیری... حتی دستی که می خوام زیر سرم باشه تا راحت دراز بکشم باید در دسترس تو باشه.... موقع شیر خوردنت چندتایی هم بوست میکنم ... صورت نازت رو نوازش میکنم... شیشه شیر خالی میشه... چشمات به شدت قرمزه خودت میگی مامان دوپی لالا کنم... می ذارمت روی پام و شروع به تکون دادن می کنم.. پاهات رو می بوسم تو هم همچنان دستای منو تو دستت میگیری و لمسشون میکنی... نیم ساعتی طول میکشه تا بخوابی حتی بعضی وقتا بیشتر... خوشحال میشم که خوابیدی و استراحت خوبی خواهی داشت.... بعد از اینکه مطمئن شدم خوابت عمی...
نویسنده :
مامان جون
23:22






