سوژينسوژين، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

دختر نازم سوژین

بهمن 92

دیگه عنوان رو می ذارم که هر طور شده بزودی بیام و عکسا رو بزارم....  یه فرصت حسابی و زمان کافی می خوام که از دخترک بنویسم و عکساش رو بزارم
4 بهمن 1392

هیس..‘ نه... فریاد بزن دخترم

همراه بابایی رفتیم و فیلم هیس دختران فریاد نمی  زنند پوران درخشنده رو دیدیم... داستانش چیزی بود که بارها تو اخبار و اینترنت و حتی از زبان دوستان و آشنایان شنیده بودم یعنی همون قصه تکراری مورد ازار گرفتن دختران..... ولی حسی که تو فیلم بهم منتقل شد قابل مقایسه با شنیده هام نبود.... خیلی تاثیر گذار بود طوری که برای اولین بار حس کردم کاش دختر نبودی و از این قضیه ناراحت شدم که خیلی باید در این زمینه مواظبت باشم ..  یه نکته دیگه که خوشحالم کرد اینکه چقدر خوب صدای بلندی داری و به خودم گوشزد کردم هیچ وقت نگم بهت ارومتر دخترم   جیغ نزن.. فریاد نزن...   موقع برگشت که  برای خرید  رفته بودیم یه لاک هم برات خریدیم و...
31 شهريور 1392

عکس های تابستانی

    هنرنمایی با رنگ انگشتی     خونه سازی به سبک خودت    اینم هنر اوازی دخترم... البته فیلمش گویاتر هست      امسال تابستان وقت خیلی خوبی برای گردش داشتیم که سن مناسب تو هم بی تاثیر نبود و بیشترین لذت رو هم تو می بردی مخصوصا روزایی که با دختر دایی و پسرخاله هات می رفتیم پارک.... چند تایی عکس هم برای یادگاری اینجا میزارم....    همراه نگین که ارتباط خوبی با هم دارید      مشغول خوردن جوجه کباب    بازی با جدیت تمام... ایده صندلی هم از خودت بوده      شکلات خوری     ...
31 شهريور 1392

جشن تولد کیتی خوشگله

اول عکسای تزئینات رو میزارم....   ظروف پذیرایی کیتی   تاجهایی که مورد استقبال بچه ها قرار گرفت برعکس پیش بینی من دستمالای کیتی کارت دعوت   کارتای یادگاری که با برچسب کیتی توسط سوژین به همراه بوس تقدیم مهمونای گل شد   میز پذیرایی و تزئیناتی که خیلی دوستشون داشتم   ریسه اسم دختر نازم       دسر پودینگ وانیلی توت فرنگی حاوی بیسکوئیت که مورد استقبال مهمونای محترم واقع شد غذاها ماکارونی, کیک مرغ و سالاد فصل   تنقلات و میوه... بابت پفک مهمونای عزیز فحشمون دادند     یکبار دیگه عکس پف...
5 شهريور 1392

سه ساله و دو ماه

اصرار زیادی داری که سنت اینقدره و خیلی بهت بر میخوره اگه به کسی بگیم سه سالشه.... قضیه اش هم اینجوری شد ... من تقریبا از عید به این ور همیشه میگفتم که تو سه سالت هست... البته شایدم قبل از اون... بالاخره خودت به ستوه اومدی که مامان من چرا همیشه سه سالمه ... چون در استانه ٣٨ ماهگی بودی من هم گفتم نه الان دیگه بزرگ شدی و ٣ سال و ٢ ماهت شده.... کلی خوشحال شدی و دیگه همه جا میگفتی که سه سال و دو ماهت شده خیلی وقتا هم می گفتی من دیگه سه سال و دو ماهم شده و باید اینکارو بکنم ... خودت رو از دوستات هم بزرگتر می دونستی به خصوص کیمیا رو که بارها گفتی دیگه هم سن کیمیا نیستی و ازش بزرگتری ... و من هم چون نمی خوام خوشحالیت رو ازت بگیرم تاکید میکردم اره....
23 مرداد 1392

خردادی به نام 92

امسال خرداد ماه پر از حادثه و اتفاقات خوب و بد بسیار برامون بود...  حتی میشه به دو نیم تقسیم کرد و نیمه اول حوادث تلخ و پر استرس و نیمه دوم پر از حوادث شیرین و آرامش بخش... این اتفاقات هم تو زندگی خصوصی و شخصیمون بود و هم تو کل جامعه.... از اتفاقات بد فاکتور می گیرم و نمی خوام با نوشتن اینجا تو خاطر خودم و بقیه بمونه  و می پردازم به اتفاقات خوب و شیرین اول اینکه پر از مهمونی بود و خیلی از روزا رو تو جشن و شادی بودیم... علاوه بر جشن تولد خودت جشن تولد دو تا از دوستات سورنا و آوینا رفتیم... که تو هر دو خیلی بهمون خوش گذشت... درست روز بعد از تولدت انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد و نتیجه اون خیلی خوشایند همه مردم بود طوریکه همه مرد...
15 تير 1392